تبليغاتX
رویای بیداری
هیچ کس نفهمید

اما

یه کس که همه کس بود

فهمید ؛

حواسم به همه بود الا ، او .

خدایا ببخش ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 16:16 توسط "من" ديوانه! |

به انتظار آمدنت،
راه ها را گل باران کرده ام...
پا برهنه بیا!
بیا و بنشین؛
نه بر خیالم
که بر دلم...

به انتظار آمدنت نشسته ام؛
اما...
گویی خبری نیست...
نمی آیی؟!‎

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:5 توسط "من" ديوانه! |

http://s1.picofile.com/file/6747730380/jadid1111111111111111111_1_.jpg


وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی‌ست

و «دوستت می‌دارم» رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی ‌تو نگیرد دل‌م
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:4 توسط "من" ديوانه! |

نیستم که؛
برسم به دست‌های تو...
برگ‌م،
پُر از اضطرابِ افتادن!

برگم؛ پر از اضطراب افتادن

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:4 توسط "من" ديوانه! |

رنگین کمان متولد نمیشد،
اگر
باران و آفتاب
متحد نمیشدند
.
.
من و تو
پر تضادتر از آن دو نیستیم!

رنگین کمان متولد نمیشد، اگر...‏

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:4 توسط "من" ديوانه! |

پاییز؛
گوشه ی دستمالم
برگ سبز ی دوختــم
بهار؛
صدای گنجشکان را
زمستان؛
نقش پنجره را دوختم
تابستان؛
صدای دریا را
در این اتاقِ بی دریچه
بی بهار
بی تو

         گلدوزی فصول

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:3 توسط "من" ديوانه! |

وقتی كه می رفتی
بهار بود

تابستان كه نیامدی
پاییز شد

پاییز كه برنگشتی
پاییز ماند

زمستان كه نیایی
پاییز می ماند

تو را به دل پاییزی ات

فصلها را
به هم نریز

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:3 توسط "من" ديوانه! |

بـاران کـه می بـارد؛
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود؛
راه می افـتم؛
بـدونِ چـتـر...
من بـغض می کنـم؛
آسمـان گـریـه...

باران که میبارد... راه میافتم میان خیابان ها...‏

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:3 توسط "من" ديوانه! |

وای، باران، باران...

شیشۀ پنجره را باران شست...

از دل من اما،

چه کسی نقشِ تو را، خواهد شست؟

     

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:2 توسط "من" ديوانه! |

من يك انار ترش ام
تو یک انار شیرین

تو دانه دانه شادی
من دانه دانه غمگین


میبینی تفاوت من و تو را؟

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:1 توسط "من" ديوانه! |

قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمیگنجم

قهوه ات را بنوش و راحت باش

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:59 توسط "من" ديوانه! |

بی تو
چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان
در کف باد م


گرچه بی برگم
گرچه بی بارم
در هوای تو
بی قرارم
...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:58 توسط "من" ديوانه! |

دردهـــــایــــم را «ســـــــــــــــــکوت» مـی‎کنم؛                                                     


تو خود «سکوت»هایــم را خــــــــــــــــــوب کن...

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:52 توسط "من" ديوانه! |

سلام بانو

ديشب چي فكر مي كرديم ..چي شد

بي تفاوتي ات كه مثل يه شوك بود برام....تبديل شد به اون كلمه

اون جمله رو گفتي و خودت رو راحت كردي....

خوش به حالت

من هنوز نتونستم حتي به زبون بيارم براي تو ...اون جمله رو...

ديشب توي همه احوالات بد من ....ديوونه كردي....

كشتي ما رو...

اون جمله ساده همه چيز رو داغون كرده تا الان

تاثيرات خودش رو گذاشته

خوش به حالت...خوش به غيرتت...خوش به مرامت كه همه چيز رو رو كردي....

چنين عاشقانه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:1 توسط "من" ديوانه! |

صبح بیدار شدم ...تمام بدنم درد می کرد.

نتونستم بلند شم..چی شده بود.بی سابقه بود...

راه افتادم...دیر شده بود؟ نه زیاد...

اما خیابونها شلوغ بود...

همه چراغ قرمز های دنیا امروز سر راه من بود انگار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 21:16 توسط "من" ديوانه! |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
....

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 20:17 توسط "من" ديوانه! |

فکرش رو کن...

با هزار امید و آرزو و نیاز برای اروم شدن از دلهره و اضطراب

خودم رو بعد جلسه رسوندم تجریش امامزاده صالح...

ساعت 10 بود.خیلی خلوت بود...صحن و رواق و مضجع آروم و ساکت بود

یکی دم گرفته بود و دعای توسل می خوند

نشستم....اس ام اس اومد کاش یکی رو داشتی واسطه بشه!

دیدم هیچ کی نیست....یهو یاد روضه حضرت زینب س افتادم

اونجا که تنها و بی کس شده بود...

دلم سوخت...گفتم کاش این روضه هم بخونه.اتفاقا همون موقع این روضه رو خوند و...

دیگه اومدم بیرون.با هزار تا امید وبا اعتماد بنفس نشستم پشت فرمون ماشین

انداختم تو بزرگراه..

رسیدم به ترافیک خیابون حافظ که اون پیامک اومد...دنیا رو سرم خراب شد

حتی نتونستم گاز و کلاچ رو بگیرم و ماشین ها همینطور بوق پشت بوق....

فکر کن چی به سرم اومد.....


همه این ها کفاره است و نحمل می کنم همه این تلخی ها رو....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 20:48 توسط "من" ديوانه! |

میشه از عشق تو گفت ...

میشه با ستاره ها چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد...

میشه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد...

میشه از گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت...

اره از عشق تو دیونگی هم عالمی داره...

اره از عشق تو مردن داره...

میشه از عشق تو مرد و دیگه ازدست همه راحت شد ...

میشه از عشق تو مردو دیگه از دست توهم راحت شد ...

اره از عشق تو دیونگی ام عالمی داره...

اگه از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو نوشت ....

......
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 15:59 توسط "من" ديوانه! |

شعر چرا؟
شعر همین حال من است
الان همه رفته‌اند ناهار
و من تنها پشت میز کار

دارم برای تو گریه می‌کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 16:23 توسط "من" ديوانه! |

نيستي بببيني وقتي دارن بهم مي خندن

به غمم مي خندن

به اشكم مي خندن

.

.

چه حس قشنگيه....فكرشو كن!


اشك ها هم ديگر آبرو نگه نمي دارند.فكر مي كنند اگر آرام بيايند و سر بخورند و بروند.....

كسي آنها را نمي بيند!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 13:6 توسط "من" ديوانه! |

آيينه رو ميزم توي اداره توي جابه جايي شكسته!

محمدرضا اومد سر بزنه بهم ، همين كه ديد به طعنه گفت:

خود شكن آيينه شكستن خطاست....

يهو بغض گلوم رو فشار داد!

ــــــــــــــ

چه كنم همه جا تويي و همه چيز به تو ختم مي شود!حتي اگر دليلش برايت مامفهوم باشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:1 توسط "من" ديوانه! |

بايد سوخت و ساخت؟

وقتي همه چيز نااميدت مي كنه

حتي اون صحبت حاج آقا مجتهدي هم برات كاربرد نداره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:57 توسط "من" ديوانه! |

واما در مورد بیوگرافی من:

زادگاه وتاریخ هیچ کس در هیچ نقشه وتقویمی نیست

چراکه ادمها هرلحظه در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد میشوند


و همانجا می میرند؟؟

به بدترین وضع ممکن!



می بینی ...

کارم شده خوانده این یادگارهایت

اینها که حالا سوهان روحم است!!

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 2:49 توسط "من" ديوانه! |

یه خواهش..

.

.

کمک کن ازت متنفر بشم.

خواهش می کنم!

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 2:41 توسط "من" ديوانه! |

دیگر بانو هم نیستی

"من او" هم برایت نمینویسم

تو قد و قواره مهتاب نیستی....حتی ارمیا هم نیستی....

اصلا تو......

ـــــــــــــــــ

وقتی بانو بودی هیچ وقت "تو" خطابت نکردم.... این از روی احترام بود نه فاصله و سرسنگینی!

احترام برای همیشه عمر!

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 2:36 توسط "من" ديوانه! |

بانو ...

 رضا برضائک

و تسلیما لامر الله

ـــــــــــــــــــ

فکر نکن من را شکستی....! چون تو خواستی ... این درد هم برایم شیرین است.

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 2:32 توسط "من" ديوانه! |

همه ی عشقم به تو،همه محبتم و احساسم رو،

با دسته گل تبریک مبلاد حضرت معصومه(س) بالای ضریح  انداختم!


+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 2:27 توسط "من" ديوانه! |

 

جز بفضی که بعد روضه دعای کمیل حرم ترکید

تا حالا چند ساعت قبل

توی شوکم! و ذره ای نتونستم اشک بریزم

مگه میشه؟؟

الان هم کارم شده فقط خوندن و فکر کردن

یه بازخوانی دوباره همه اونچه گذشت بر مبنای دروغ

برمبنای سرکار گذاشتن و انتخاب و مقایشه و رقیب!

همه کامنت ها ایمیل ها و همه پیامک ها

همه یه طور دیگه ای بوده

و من ساده با خوش خیالی تفسیر کردم

الان نشونه هاش رو می بینم

کاش زودتر این سد اشک بشکنه

از ذیشب که وسطهای راه نتونستم دیگه رانندگی کنم و زدم کنار

یه فکر جدید تو ذهنم هست

همه پس اندازم رو..همه اش رو

برم یه ماشین خوب بخرمم!

فکر کنم یه ویتارا بشه خرید

و باهاش برم مسافرت

رانندگی توی شب به تغییرات اساسی ایجاد می کنه

 دیگه میرم توی جاده ها....

می رم ایران گردی...

همه جا..تا تو نباشی!

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 2:53 توسط "من" ديوانه! |

خواندن هر باره این یعنی ....

یه عالم عذاب...

بی بهانه در خاطرم هستی....

شاید دوست داشتن همین باشه

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 2:47 توسط "من" ديوانه! |

حـالا هی بـرو 

و بـگو : اگـه دوسـتم داری بیـا 

 حـواست بـه وسوسه ها و رقبایت نیـست؟ دارند کلافه ام می کنند ...

نمی گذارند

شیطان هم که دیگر.....

ـــــــــــــــــــــــــــــ

من از امتحانم سربلند بیرون آمدم....هرچند شکست خوردم

من باید می گفتم....اعلام کردم.عالم و آدم فهمیدند....

هرچه هم وسوسه شدم....مورد های بهتر...زیباتر...پولدارتر....گرم تر....

همه را حتی نگاه نکردم!

در آن مدت که بودی در وحودم....فقط تو حکمرانی می کردی!

خدایا شکرت...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 1:40 توسط "من" ديوانه! |

 

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ